ای کسانی که مرا در تابوت میخوابانید
مرا در تابوت سیاه بخوابانید
تا همه بدانند هر چه سیاهی بود من کشیدم
ودستانم را بیرون از تابوت بگذارید
تا همه بدانند هیچ چیز از این دنیا نبرده ام
وچشمانم را باز بگذارید
تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفته ام
دوستت دارم
تو
به خاطر شخصیتی که 
نه بخاطر شخصیت هنگام با تو بودن پیدا کردم


توی قلبت جایی واسم نیست نمی گم کسی رو داری
اما دیگه باورم شد که می خوای تنهام بذاری
دیگه دستاتو ندارم دیگه چشمات مال من نیست
اون نگاه جستجوگر این روزا دنبال من نیست
نمی گم داری می گردی دنبال یه عشق تازه
اما کوله بارو بستی در به روی کوچه بازه
تو می ری من نمی دونم که گناه من چی بوده
اما هر دلیلی باشه واسه رفتن تو زوده
چی بگم من از درونم تو همه چی رو می دونی
همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی
من هنوزم نمی دونم تو مسافر کجایی
چقدر دوست داشتم یک نفر از 
من می پرسید: چرا نگاه هایت انقدر غمگین است؟!
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است؟!
اما افسوس...
هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره
اری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی
و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟!
نمی دونم کجا میری توی قرن بی وفایی

خواب را از چشم من دزديده اند
ياد ايامي که در ماتم گذشت----------درد جانسوزي که بر قلبم نشست
از تـــــــب غم در دلم کولاک بود
تشنه يک جرعه عشق پاک بود
در وجودم يک بيابان بي کسي------------------مرگ اميد و غم و دلواپسي
آنکه هستي را به کامم زهر کرد
کينه جو از مردمـــــــان دهر کرد
چهره عشق و صداقت زرد بود--------------------با دلم نا باوري همدرد بود
هر که ديدم ظاهري يکرنگ داشت
در نهـــــان با من سر نيرنگ داشت
روزها شبها به نوميدي گذشت---------------هر چه کردم روزگارم برنگشت
هيچکس را قلب من باور نداشت
عمق انکــــــــار مرا کافر نداشت
پيش از امشب ناله من کم نبود-----------------در نگاهم جز غم و ماتم نبود
ليــــــــک امروزم تماشايي شدست
وه که در قلبم چه غوغايي شدست
امشب از خود سر برون آورده ام-------------دل به درياي جنون آورده ام
واي دل را سخـــــــت آسان باختم
حيف از آن عمري که با غم ساختم
يک نظر يک آن دگرگون گشته ام----------پاي تا سر سحر و افسون گشته ام
در هجوم ظلمت و بيم و اميد
دستي آمد پرده شب را دريد
حرفهايش رنگ و بويي ژرف داشت----------چشمهايش با نگاهم حرف داشت
لحن چشمانش دلم را آب کرد
تاب گيسويش مرا بي تاب کرد
در کوير سينه بذر مهر کاشت----------گويي اندر چشم مستش سحر داشت
شور عشقش در وجودم خانه کرد
بي کـــسي را با دلم بيـــگانه کرد
گرچه قلبم آرزوي غرق داشت--------------ليک او با جمله مردم فرق داشت
. . . . . . . . . . . . . .
باز امـشب خاطــــرم آرام نيست
سرنوشتم جز بدست جام نيست
باز امشب فکر من آزاد نيست---------------ذهن جز برگي به دست باد نيست
در دل شـــب فـکـر فردا ميکنم
تا ســــحر با خود تقـــــــلا ميکنم
مست مست ام وحشت از هشياري است
اي خــــــدا ايـن خـــواب يا بيداري است ؟
زآن که فردا روز بيــــدارت کنند-------------------وز هرآنچه عشق بيزارت کنند
کاش امشب ذهن من ياري کند
چـــاره اي انديشه اي کاري کند
کاش امشب ذهن من ياري کند
عشق را در شعر من جاري کند
کاش امشب ذهن من ياري کند
تا سحــــــر با دل هم آوايي کند
اي که خواب چشمهايت زندگيست------------------فکر بيداري از آن پژمردگيست
روزگارت از خوشي آکنــــده باد-------------------مهربــــاني در دلت پاينده باد
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت
9:45 بعد از ظهر |