تبليغاتX
ღஜ تنها ღ باران ღ تنها ஜღ

ماجراي دوتاگل سرخ

در روز میلاد پیامبر (ص)دو تا از عزیزانم نگین و رضا پیوند محبت وهمدلی بستن ،امیدوارم که تموم دلدادگان نیز مثل این دو تا عزیز به آرزوشون برسنند

 

 

 


گل سرخ قصمون با شبنم روگونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته كاشت
يه بهار اون دوتارو كنار هم تو باغچه كاشت
بانوازشاي خورشيد طلا،قدكشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چقد قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ما اهالي شهر بهار
نبودن اشنا بابازي تلخ روزگار
فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن با هم ميميرن از غم باد و تگرگ
يه روز اما يه غريبه اومد و اروم و ترد
يكي از عاشقاي قصه مارو چيد و برد
اون يكي قصه اين رفتن و باور نميكرد
تاكه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ما عاشقاي رنگ حرير 
هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود  
چي مي شد اگه تو دنيا قصه سفر نبود
قصه گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا پونه ها اطلسيا رازقياس
كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن
روزگار تو دنياي ما قربوني زيادداره
اين بلاهارو سر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون و بهار
نميشه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگر دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به اخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا روكنار هم مي ياره بعدش مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازي تلخ روزگار

 

 

 

  40 نظر

نوشته شده توسط روژان در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع: | لینک ثابت



این چیست.....

                 

                  عید

                          بر عاشقان

                                         مبارک باد

 

همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب
چیست در همهمهء دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند که تو را می برد
این گونه به ژرفای خیال
چیست در خنده جام که تو چندین
ساعت مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ
نه به آبی آرام وبلند,نه به خلوت خاموش
کبوترها ,نه به این آتش سوزنده
که لغزیده به جام,من به این جمله نمی اندیشم
من به مناجات درختان هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل
همه را می شنوم می بینم من به این
جمله نمی اندیشم , به تو می اندیشم
ای سراپاهمه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم
تو بدان تنها این را تو بدان
تو بیا, تو بمان با من ,تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها
تو بتاب من فدای تو
جای همهء گل ها تو بخند.
 
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست
 

 

 

 

 

 

سستي عجيبي سراپايم را فرا گرفته بود چشمانم بزحمت باز مي شد به ديوار سرد ويخ زده تکيه دادم و در حالتي ميان شک و ترديد چهره ام را به ديوار نزديک کردم در آن حالت غمي سنگين ديوارهاي قلبم را ميلرزاند .

نفس عميقي کشيدم خواب داشت مرا از خود بي خود ميکرد ، نمي خواستم بخوابم چشمانم را به روبرو دوختم دوست نداشتم اسير روياهاي تلخ شوم .اما چند لحظه بعد ديگر چيزي نفهميدم :

اطرافم را فضاي معطري فرا گرفته بود بوي نم ، نم علف هاي مرطوب و آفتاب خورده همراه با بوي شقايق روحم را نوازش مي داد .

به دور دست نگاه کردم ، به افق زيباي مسي رنگ که چند قطعه ابر سفيد و سرگردان در پهنه آن در حال حرکت بودند چشم دوختم .

تو را ديدم که روي علفهاي نمناک دراز کشيده و چشم به آسمان داشتي در مقابل تو زانو زدم و به چهره ات که هاله ي کمرنگي آنرا پوشانده بود خيره شدم .

واي خداي من ، تو را مي گويم نا آشناي آشنا به قلبم چقدر زيبا وخواستني شده بودي خم شدم و بر پيشاني مرطوب تو بوسه زدم و با زبانم قطرات درشت اشکايت را لمس کردم و شوري آن قطرات درخشان و پر تلالو را مزه مزه کردم .

خواستم دستهايت را در دستهاي سرد و لرزانم بگيرم و بگونه هاي رنگ پريده ام که مختصر لرزشي داشتند نزديک کنم اما دستهايت در ميان مژه هاي سنگين شده از اشکم گم شده بودند ، به چشمانم خيره شدي ، لبخندي زدي ، اما لبخندت شيرين و گوياي يک عشق ابدي نبود .

در يک لحظه چون پر کاهي از جا کنده شدي به سوي آسمان رفتي

از جا پريدم ،دستها را به آسمان دراز کردم و فرياد زدم :

دوستت دارم ، دوستت دارم ، بر گرد تا عشقم را ، نثارت کنم اما تو بي توجه به ناله هاي من در کوچه و پس کوچه هاي قلبم از اينسو به آنسو پرواز مي کردي و به ديواره هاي قلبم کوفته مي شدي

زانو زدم و با تمام وجود ناله کردم و اشک گرمم را بدرقه ي راهت ، آنوقت کمي آرام شدم ، با صداي خفه اي که به زحمت از گلويم بيرون مي پريد گفتم : " خدا حافظ ، خداحافظ . خاطره اي زيباو هميشه جاودان من ، خدا حافظ ، خدا حافظ...

 

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |
 ديروز که فرياد زدي دوستت دارم *******

گفتم بلندتر نمي شنوم******

 امروز که دره گوشم گفتي ديگه دوستت ندارم *******

 گفتم آرام بگو بقيه مي شنوند******

 

** emroz mikham bahatoon dardo del konam **

من مطلبم و خلاصه میکنم....

من عاشق ۲ختری هستم بنام دریا ..

ما با هم دوست بودیم خیلی هم همدیگرو دوست داشتیم اما....

روزگار بر خلاف ارزوهای من گذشت..

اگه بهتون بگم شاید بخندین ..

ولی دیروز دریا برام زنگ زد و گفت:

بهتره رابطمون رو تموم کنیم من خیلی جا خوردم ..

هر چی دلیلش و پرسیدم تفرح می رفت .

  • hala shoma ghzavat konin  yani in doroste?

toro khoda rahnamaeem konin ..            makhsosan 2khtar khanom ha  chon dokhtara behtar hamdigaro mifahman ..

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 7:39 بعد از ظهر |

پروانه اي بودم در پيله تنهايي خويش

 دلخوش با روياهاي شيرين

 در تصور جنگل هاي مه آلود

در روياي پرواز .....

غم تنهايي را

 با روياي گل هاي رنگارنگ

با انديشه صداي جويبار

تحمل كردم

منتظر ماندم

كه بيايي

كمكم كني ... تا پيله ام را بشكافي

و باهم ....پرواز كنيم

آمدي

با دست هاي پر زمهر 

با لبخندي مهربان

كه پيله ام بشكافي

قلبم مي تپيد ... منتظر بودم ... تنهاييم ، غمهايم به پايان برسد

اما ...ديدم كه تو پروازم را نميخواهي ...

كه عاشق  تارو پودم بودي

و آنگاه ....پروانه وجودم.... در پيله تنهاييم

به همراه روياهايم

نابود شد ....نابود شد.... نابود شد...

 

 

آنکس که ميگفت دوستم دارد عاشقي نبودکه به شوق من امده باشد

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت

صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان ميکردم ميگويد :

دوستت دارم

حالا من عاشق عشقم و دیگر او در خاطرم نیست

(( کاش خواننده شعرم بودی ))

((آيا شعر مرا ميخواني  ))

((باورم نیست که خواننده شعرم باشی ))

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |

به بخشید ! دوست عزیز از وبلاگت كش رفتم

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 8:13 بعد از ظهر |
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 8:8 بعد از ظهر |
روزي سرازير خواهم شد

داغ و مذاب

قلب هاي سنگي را ،  قلبي هاي آهني را   خواهم سوزاند .

به ترس از قلبي

كه شكسته است

به ترس از غروري كه پايمال شده است

عزیز دلم  ُ  من دست انتفام سزنوشت تو خواهم بود

من ،  زمزمه ي  دل انگيز رودم كه روزي تبديل به سيل مي شوم

منتظرم باش

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 8:8 بعد از ظهر |
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 7:56 بعد از ظهر |

          

من دلي دارم كه دلدارش تويي

مرهم زخم هزارانش تويي

خسته و رنجور و بي همراه و يار

راهيم زانسو كه پايانش تويي

گاه گاهي با صدايت دلخوشم

گاه با نقش   نگاهت دلخوشم

گرچه بي تابم بتازم سوي تو

در حصارم ، با كلامت دلخوشم

هرگز اميد را  از كسي سلب نكن  . شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد .

جكسون براون

خدا حافظ تا آپ ديت بعد

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 7:46 بعد از ظهر |
روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

                                     روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

                                   خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

                                               عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

                                           روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

                                    باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶
¶¢¶¶$$$$¶$$¶¶¶¶¶$$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$¶$¶¶$$¶

 

معشوق من رفت و به من گفت ۳ سال دیگه بهش sms بدم .

دارم دق می کنم ..

فقط خدا میدونه چه حالی دارم .

می دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

 وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟

 وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

 چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست...

اونم نتونست عشق زیبای من و درک کنه..

وقتی که معشوقم ۳ سال من و ترک کرد

  من هم دلم را سپردم به بنگاه دنيا و هي آگهي دادم اينجا و آنجا و هر روز براي دلم مشتري آمد

 و رفت و هي اين و آن سرسري آمد و رفت * ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود کسي قفل قلب مرا وا نکرد * يکي گفت:

 چرا اين اتاق پر از دود و آه است ؟

 يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است !

 يکي گفت: چرا نور اينجا کم است ؟

و آن ديگري گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ...!

 * و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري... ومن تنهای تنها...

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم

ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم.

سريع از کنار مرداب دور شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم...

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ،

 آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ،

اما هر دو در اشتباهند ،

 زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت :

 بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم..

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ديريست فاصله هاست بين دستان تو و ويرانه هاي دل من ........

 نميداني چه سهل و آسان دروازه هاي نگاهم به سنگ دلت بر خورد و چه نوميدانه راهي ديار غربت و فراق شد ....

باشد من از تو و دلت گذشتم به خاطر تو .....

 ولي تو ...

از منو و دلم گذشتي به خاطر او .....

 امروز ميدانم که رفته اي .....

 و شايد هيچ گاه باز نخواهي گشت ....

 ولي با تمامي تار و پود تنم فرياد ميزنم تا جان در تنم باقيست در وادي غربت و تنهايي و فراق برايت دعا ميکنم..

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ماهي به آب گفت :

 تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم...

آب جواب داد :

اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

dar yek kalam migam:

eshgho bebazi nagirin ta eshgh shomaro be bazi nagire...

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:29 بعد از ظهر |
آنگاه كه غرور كسي را له ميكني ،

 آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران ميكني ،

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش ميكني ،

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ،

 آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 ميخواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟

بسوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟ </ashegh

masalan esme khodetono gozashtin ashegh???

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:21 بعد از ظهر |

man in shere zibaro az  veblage doste azizam khanoome mohadese vardashtam ba mazerate faravan az ishon : 

 

كودكي در دفتر مشقش نوشت

زندگي يعني غمي بي انتها

زندگي يعني شكست شيشه اي

در هجوم بي ام‍‍‍‍‍‍ان سنگها

 

 

زندگي يعني سكوت مادرم

از غم و اندوه و اشك و رنج و درد

دستهايي زرد و بيمار و كبود

رختشويي در زمستانهاي سرد

 

 

زندگي يعني كه هر شب خواهرم

ناله از چشمان بي سويش كند

مادرم هم با غم درماندگي

با نوازش دست در مويش كند

 

 

زندگي يعني كه من در دفترم

جاي گل يك سفره خالي كشم

يا به جاي خانه اي با دود كش

خانه اي با سقف و بي قالي كشم

 

 

باز فردا كودكان مدرسه

خنده بر سوراخ كفشم مي كنند

يا كه بر پيراهن پر وصله ام

خنده هاي شاد و بي غم مي كنند

 

مشقهاي ريز من را باز هم

مي زند خط خشمگين آموزگار

باز هم مي گويد او كوري مگر

عينكي همراه خود فردا بيار

 

 

هر كدام از بچه هاي مدرسه

مي دود دنبال من مي خندد آه

جرم من فقر است و رنج و بي كسي

 مي خورم سيلي به جرم اين گناه

 

 

باز هم خواهم نوشت از زندگي

زندگي زخم عميقي بر تن است

زندگي يك قصه از اندوه ماست

زندگي موضوع انشاي من است

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
اگر دنيا به فرمانم شود ، امروز هزاران شمع آبي با هزاران شعله قرمز براي تو مي افروزم و خود اما ... در جشن تو به جاي هر چه پروانه ... هزاران بار مي سوزم ... ققنوس وار !!! تا شايد باور کني صادقانه دوستت دارم........---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  •  midonin dele adama che jori mishkane ? pas bekhonin :

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه ....                                                                                         ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسی داشت " اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتیها چه تنها میشه " اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه " اگه می دونستی که رفتنت چه اتشی بر جانم کشید اون وقت این قدر راحت نمی گفتی : خداحافظ .     ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 هميشه چشمام به قلبم حسودي مي کنه مي دوني چرا؟؟؟؟ چون تو هميشه تو قلبمي ولي از چشمام دوري......                                                                                                             ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قشنگترين مهربوني تو اون نگاه پاکته ...

 درد منو خوب مي دوني ولي چشمهات چه ساکته ...

 حرفي از عاشقي بزن تا بدونم تو با مني ...

همدم و هم دلم توي قلب منو نميشکني..........                                                                          ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 عشق مدد كن كه به مسعود برسيم ...

چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم

يا من برسم به يار و يا يار به من ...

 يا هردو بميريم و به پايان برسيم..                                                                                              ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت ;

طولي نکشد نيز تو خاموش شوي ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !                                                             ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باران نمي شوم که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم. ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني   .                                                                                                                                ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري غرورت را از دست بدهي. نه به خاطر غرورت کسي را که دوست داري از دست بدهي ....                   

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سکوتم را به باران هديه کردم ,

 تمام زندگي را گريه کردم ,

 نبودي در فراق شانه هايت ،

 به هر خاکي رسيدم تکيه کردم,,,,

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 11:47 قبل از ظهر |
          

_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***______________________***___
_***__             باران       ____ ***___
__*** ___  سامورایی     _____***____
___***________ _________***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________*.*_______________

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال...! می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد اشک می رقصد آه بگذارید که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آ................................
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |
با تو رشد كردم ،

 با تو پرواز كردم ،

 با تو تجربه كردم پر كشيدن را ،

اما هرگز نخواستم افتادن از روي شاخه ي زندگي را با تو تجربه كنم،

 و هرگز نخواستم ترميم دهنده ي بالهاي شكسته من يك غريبه باشد. ..

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:20 قبل از ظهر |
هنگام رفتن است چشمانم را بستم و برگشتم نمی خواستم رفتنت را ببینم هرگز ! آری هرگز باور نمیکنم که روزی چنین مرا ترک کنی افسوس! افسوس که صدای قدمهایت با تپش های قلبم یکی است پس من همچنان میخواهمت هر چند که رفتی اما هنوز هم عاشقانه می سرایمت !
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |
 جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل،و عشق محکوم بود به تبعید به دورتریندنقطه مغز یعنی فراموشی،قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ،آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی شنیدن صدایش را داشتی،ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:دیدید .
+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |
نابينا به ماه گفت :

 دوستت دارم .

 ماه گفت :

 چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

نابينا گفت :

 چون نمي بينمت دوستت دارم .

 ماه گفت : چرا ؟

 نابينا گفت :

اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم..

 

+ ارسال شده توسط ღღღღღღღღღღღღ باران ღღღღღღღღღღღღ در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes